خلاصه اومد،پسرم رو میگم،خلاصه یه بارداری موفق داشتم،اونم به لطف تشخیص خوب دکترم....
سه ماهش تموم شده ،خیلی نازه،و خیلی دوستش داریم....
ولی خیلی خسته م،خوابم خیلی کم شده،از دیشب انگشت شصتم قفل کرده از بس بغلش میکنم،مادرم بغلیش کرده دیگه.....
کمرم که دیگه نگو،وحشتناک درد میکنه....
ولی از بس شیرینه،وقتی گریه میکنه ....نمیشه بغل نکرد.......
بعدا بیشتر مینویسم،فکر میکردم وبلاگ رو از دست دادم.....
برچسب: نویسنده: نیکان موسوی تاريخ: شنبه 25 آبان 1398 ساعت: 13:41
برچسب: نویسنده: نیکان موسوی تاريخ: شنبه 25 آبان 1398 ساعت: 13:41